بچه که بودم خیلی تو خواب پرواز میکردم.مثل پروانه.همه آدما بچگیشون خوابای قشنگ زیاد میبینن.حتی بعضی وقتا خوابایی از بهشت،خوابای آدمای خوب،اونایی که تو بیداری همیشه آرزوی دیدنشونو داریم.اما هرچی بزرگتر میشیم ،انگار چشمامون عادت میکنن که فقط چیزای این دنیایی رو ببینن.دیگه حتی تو خواب هم خبری از یار نمیبینیم. ..........
ای پیک رازدان خبر یار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم،غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو
برهم چو میزد آن سرزلفین مشکوار
با ما سر چه داشت، ز بهر خدا بگو
گر دیگرت بر آن سر دولت گذر بود
بعد از ادای خدمت وعرض دعا بگو:
هر چند ما بدیم، تو ما را بدان مگیر
شاهانه ماجرای گناه گدا بگو
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:35 توسط سوفلر
از خدا پرسیدم:
خدایا چگونه میتوان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد:
گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر .
با اعتماد بنفس حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز.
شک هایت را باور نکن وهیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است اگر فقط بدانیم چطور زندگی کنیم...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:25 توسط سوفلر
چقدر سخت است در انتظاز ماندن و چقدر سخت است از تو سخن گفتن
آن هم از زبان موجود ناچیزی مثل من.
ای روشن ترین چراغ پنهان و ای پنهان ترین حضور روشن!
در کدامین سحر خواهی آمد تا از رشته جانم حریری از عشق را در زیر پایت فرش کنم .
مولای من ، با آمدنت سجاده سبز نیایش را از بوی گل یاس ،عطر آگین میکنی
و با برپایی حق،آرزوهای سبز امید را در گلستان عشق به حقیقت می رسانی.
مولاجان! دشت های سوخته در حسرت باران اند وچشمان من در انتظار حضور سبز تو.
در انتظارت سجاده ام را می گسترانم و با چشمان اشکبار سر بر مهر می نهم.
بیا که بیش از این توانی نیست.
مهدی جان به منتظران بی قرارت بگو تا کی؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:36 توسط سوفلر
كوچكتركه بوديم يك روزمان يك سال بود ، انگار تمام
نميشد! تا سركوچه كه ميرفتيم احساس غربت ميكردیم و
دلمان براي خانه تنگ. هرچه مربوط به بزرگتر ها بود
عجيب بود و دست نيافتني.نگران بوديم.كه يعني من هم
بعدا ميتوانم؟و اگر نتوانم...،نهايت آرزويمان ياد گرفتن
دوچرخه سواري بود بدون چرخ كمكي؛و غايت اطلاعات
عمومي و به روزمان ديدن قسمت قبلي خانواده دكتر
ارنست و فوتباليستها.اصلا هواسمان نبود كه كدام يك از
دوستانمان دختر بود كدام يك پسر . خاله بازي كه ميكرديم
من ميشدم مادر! روزي ده بار گريه ميكرديم و صد بار خنده
،مزه ديگري داشت برف بازي و آلبالو وگيلاس و بستني
و...خدا را دوست داشتيم. بزرگتر كه شديم كم كم ،حساب
ماه از دستمان در ميرفت، جرات كرديم در دفتر مدرسه را
بزنيم و وارد شويم ،توي روي معلم واميستاديم و بي اجازه
سوار ماشين پدر. كتاب ميخوانديم و بحث و جدل.كمتر
گريه ميكرديم و حتي خنده،دوست داشتيم محبت كنيم و
دوستانمان همه چيزمان. خدا را دوست داشتيم هنوز.
زندگي شتاب گرفت و نفهميديم چي شد! به خود كه آمديم
بزرگترها آدم حسابمان ميكردن و كوچكترها سلام!
چيز بلد شده بوديم،تقريبا از اوايل دبيرستان مطمئن بوديم
كه توانايي تشكيل و اداره يك خانواده را داريم و عاشق
ميشديم و نميشديم! غرور وسوداي جواني! يادم هست كه
هيچ كس ما را درك نميكرد! خدا را دوست داشتيم ولي...
حالا ديگر هيچ آرزويي برايمان دست نيافتني نيست.
اميد داريم و انتظار .باز هم دختر وپسر ندارد،مهم
اين است كه بچه آدم باشد! نگاهمان بهم انساني است مثل بچگي.
هر چند كه مقتضيات سن وسال را قبل از آنكه
كسي برايمان بگويد، درك ميكنيم و با احساسي بودنمان
با احساس كسي بازي نميكنيم. ما بزرگتر شده ايم ،
داناتر، تواناتر واميدوارتر. خودمان را دوست داريم بيشتر از
هميشه. خدا را دوست داريم بيشتر از هميشه. مي دانيم
خدا هم ما را دوست دارد بيشتر از هميشه .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:18 توسط سوفلر
امشب از اون شباست كه راههايي كه به سوي تو ميرسن همه بازن.
ديگه نمي خوام ناليدن هام همه رنگ دنيايي داشته باشه.
مي خوام بنالم اما نه از دنيا و
از دوري، از چيزي كه درونم رو پر از حس غربت كرده،
از تنهايي،تنهايي
يعني همون حسي كه هميشه با منه ولي
ديگه نمي خوام فقط اسمت به زبونم باشه،
مي خوام ديگه اسمت رو نبرم مگر با دلم.
بايد ياد بگيرم از همون بنده اي كه ناليدن هاش عرشت رو به
لرزه مي انداخت.همون
رو طي كرد طوري كه درد فرق شكافته اش براش شيرين
ميشد وقتي ميديد درد غربت داره تموم ميشه.
نميتونم مثل اون باشم .اما ميتونم خودم باشم
خودي كه همه از توست. كمكم كن........
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:0 توسط سوفلر
چرا من نميتونم مثل بعضي بنده هات خوب باشم؟
اونايي كه وقتي مي بينمشون دلم پرميشه ازحسرت.
تازه فهميدم كه خوب بودن اونقدرا كه ميگن سخت نيست.
حتما نبايد خيلي كارهارو بكنيم فقط بايد بعضي كارهارو نكنيم،
مثلا كاري نكنيم كه دل كسي بشكنه.همه جا شنيدم وحتي
تو نامه اي كه برامون فرستادي خوندم كه
* خدا هر كه را بخواهد راه مينمايد*
پس خداي خوب من،منم ميخوام جز خوبا باشم.
مگه خوبا چي دارن جزاينكه به تو نزديكترن.منم همينو ميخوام
.........اينو برام بخواه.......
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:45 توسط سوفلر
امیدا ، پاک یزدانا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:34 توسط سوفلر
خنده ای می رسد از سنگ به گوش
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:24 توسط سوفلر
معبودا چه بزرگی
*فاطمه کار کن که من فردا هیچ کاری برای تو نمیتوانم كرد *
حتی پیامبر فاطمه اش را از اینکه در برابر عدالت حاکم بر هستی بتواند یاری کند و
از بیراهه نجاتش دهدمایوس میکند
. فاطمه باید خودش فاطمه شود .دختر محمد بودن آنجا به کارش نمی آیداینجا می تواند به کارش آید ،
و آنهم برای فاطمه شدن واگر نشد ،باخته است
.....«
شفاعت»یعنی این، نه تقلب در امتحان و پارتی بازی در محاسبه ی حق .[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:20 توسط سوفلر
دلمو گذاشتم
تو بنگاه دنیا
هی هم آگهی دادم اینجا و اونجا
خیلی
ها اومدن: بنده و دوست و گدا...
اما هیچ کس
،هیچ کس واقعا دلمو تماشا نکرد
دلم قفل
بود و کبود ، هیچ کس قفل اونو وا نکرد
خدااااا.................
خدا،مونده
دلم بی مشتری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:5 توسط سوفلر
آفریدگار من چقدر بزرگی...
چند میلیارد آدم ،هر کدوم یه دل، وبه تعداد هر دلی عشق آفریدی...عاشق ترین تمام هستی...
خدایا چگونه به پرندگانت دلباختن و دل بستن و لانه ساختن ورهاشدن را آموختی .
وچرا انسان را وابسته به انسان کردی.
پرندگان می خوانند و می بالند و می دانند که عاشقند .دل می بندند و لانه می سازند و دانه می دهند ،
پرواز می آموزند و می آموزانند وسپس با یک پرواز ...همه ی دلبستگی ها گسسته می شود.
گویی پرنده ای مادری نکرده وپرنده ای دانه نخورده و محبتی ندیده.
شگفتا که در پایان یک عشق با تمام تدبیرش که می داند چگونه می شود ،
باز هم، پرواز نو عاشقانه است.
این چه عشقی است که در آن وابستگی نیست....
چه رهاست.........وچه نازیبایی ها، زیباست در اینجا........
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:15 توسط سوفلر
خدای مهربونم، منو ببخش اگه گاهی یادم میره که خیلی مهربونی .
خدایا ،بنده های خوبت رو که به ما خوبی ها و مهربونیها رو نشون میدن،
زیر سایه لطف و رحمتت قرار بده .
یه دوست بهم یاد داد که:
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:1 توسط سوفلر
سال
1387
خجسته باد
ای تغیرده قلبها و دیدگان،ای تدبیرکن شب وروز
بهترین لحظات بندگیت را بر ما ببخشای........
*چه افسانه ی زیبایی ؛زیباتر از واقعیت! راستی مگر هر کسی احساس نمیکند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است ، مسلما" آن روز، این نوروزبوده است مسلما"بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه ونوروز نخستین روز آفرینش است.مسلما" اولین روز بهار ، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سرزدن و جوانه ها شکفتن ، یعنی نوروز.
بیشک ، روح در این فصل زاده است و عشق دراین روز سرزده است و نخستین بار ، آفتاب در نخستین نوروز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است.......*(دکتر شریعتی)
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:15 توسط سوفلر
تو این روزا ، حتی الان که شما پشت کامپیوترهاتون نشستین جوونایی هستن که یا غرق خونن ودارن درد میکشن یا سنگ و اسلحه تو دستشون فارقند از اون آرامش شبهایی رو که ما داریم . و مادرایی که با دیدن پیکر جگرگوشه هاشون زجه میزنن...........
گفتنش خیلی سخته...خودتون رو بزارید جای مردم فلسطین اونوقت میفهمید که من چی دارم میگم...........
واقعا" ما چه جور آدمایی هستیم ؟!اگه بچه، برادر، خواهر، پدریا مادرمون رو این طوری جلوی چشممون می کشتن ،
چی کار میکردیم؟؟؟؟؟؟؟؟
من، تنهایی، هیچ کاری نمیتونم بکنم جز اینکه داد بزنم و بگم:
شرمتان باد ای خداوندان قدرت
بس کنید
بس کنید از این همه ظلم وقساوت
بس کنید
...گر مسلسل هایتان یک لحظه ساکت می شوند
بشنوید و بنگرید:
با تمام اشکهایم باز- نومیدانه-خواهش میکنم
بس کنید
بس کنید
فکر مادرهای دلواپس کنید رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
بس کنید.............
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:5 توسط سوفلر
خداوندا
هر بار که کورکورانه پشت به نور و روشنایی کردم چنان چاهی بر سر راهم قرار دادی که از رفتن به انتهای تاریکی باز بمانم . این چاه هرچند تلخ و ناگوار است ولی رحمتی است از جانب تو. در ته چاه شاید دستی باشد تا دستم را بگیرد و چه بسا دست تو باشد اما در عمق تاریکی .......دستی نیست ...ظلمت است و بس .و تو را بر ظلمت رحمی نیست........... الهی همیشه بخشیده ای و من تمنای تو داشتم .الهی همیشه این طناب نورانی مهر تو بوده که مرا از چاه ظلمتم بیرون کشیده .و این من بوده ام که می رفتم و نمی آمدم . همیشه این من بودم که باخیال گرفتار شدن در چاه ظلمت با زاری والتماس می خواندمت و توی صبور هرگز صبری براشکهای بنده هایت نداشتی٬ مگر آنها که راه تاریکی رارفتند ......... و این بار هم این منم که می خوانمت ..............
می دانم مهربانی٬ قادری٬ رحمانی .هر چند من حقیرتر و ناشایسته تر از آنم که تو قدرتت را بر من بنمایی اما مثل همیشه تو می آیی ...میدانم که می آیی........
دلم به این امید ارام است و به این امید می تپد وبه این امید تمنای تو را دارم که باز هم مرا دریابی...........
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:23 توسط سوفلر
هر صبح سلام و پرسشی و خنده هر شام قرار روز آینده
بعضی از آدمها اونقدر قشنگ با معشوقشون نیایش میکنند که زبون ما از گفتن اون کلمه ها عاجزه.شاید دلیلش این باشه که دلمون به حد ازحاف نرسیده که به زبون جاری بشه.یا شاید قدرتش نداریم که با کلمه ها بیان کنیم. برای همین٬ از حرفهای بقیه که با اون چیزی که تو دلمون هست یه کم تناسب داره٬ استفاده میکنیم:
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:29 توسط سوفلر
ادب آن است که مشغول تماشا نشویم
سلام بر حق
سلام به من٬ به قلبم .سلام به همه ی وجودم .
سلام به آنکه دوستش دارم٬ به انکه آفرید مرا.
سلام به تو ای دوست که هر چه سلام دادم جوابی ندادی .
سلام ای الهه ی ناز٬ سلام.
هر روز سلامت میدهم و به امید جوابت
سلام٬ حتی این کلام هم برای تو حقیر است. با تمام وجود میخوانمت .
هزاران هزار سلام
بر تو و بندگان شایسته ی تو
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:50 توسط سوفلر




