كوچكتركه بوديم يك روزمان يك سال بود ، انگار تمام
نميشد! تا سركوچه كه ميرفتيم احساس غربت ميكردیم و
دلمان براي خانه تنگ. هرچه مربوط به بزرگتر ها بود
عجيب بود و دست نيافتني.نگران بوديم.كه يعني من هم
بعدا ميتوانم؟و اگر نتوانم...،نهايت آرزويمان ياد گرفتن
دوچرخه سواري بود بدون چرخ كمكي؛و غايت اطلاعات
عمومي و به روزمان ديدن قسمت قبلي خانواده دكتر
ارنست و فوتباليستها.اصلا هواسمان نبود كه كدام يك از
دوستانمان دختر بود كدام يك پسر . خاله بازي كه ميكرديم
من ميشدم مادر! روزي ده بار گريه ميكرديم و صد بار خنده
،مزه ديگري داشت برف بازي و آلبالو وگيلاس و بستني
و...خدا را دوست داشتيم. بزرگتر كه شديم كم كم ،حساب
ماه از دستمان در ميرفت، جرات كرديم در دفتر مدرسه را
بزنيم و وارد شويم ،توي روي معلم واميستاديم و بي اجازه
سوار ماشين پدر. كتاب ميخوانديم و بحث و جدل.كمتر
گريه ميكرديم و حتي خنده،دوست داشتيم محبت كنيم و
دوستانمان همه چيزمان. خدا را دوست داشتيم هنوز.
زندگي شتاب گرفت و نفهميديم چي شد! به خود كه آمديم
بزرگترها آدم حسابمان ميكردن و كوچكترها سلام!
چيز بلد شده بوديم،تقريبا از اوايل دبيرستان مطمئن بوديم
كه توانايي تشكيل و اداره يك خانواده را داريم و عاشق
ميشديم و نميشديم! غرور وسوداي جواني! يادم هست كه
هيچ كس ما را درك نميكرد! خدا را دوست داشتيم ولي...
حالا ديگر هيچ آرزويي برايمان دست نيافتني نيست.
اميد داريم و انتظار .باز هم دختر وپسر ندارد،مهم
اين است كه بچه آدم باشد! نگاهمان بهم انساني است مثل بچگي.
هر چند كه مقتضيات سن وسال را قبل از آنكه
كسي برايمان بگويد، درك ميكنيم و با احساسي بودنمان
با احساس كسي بازي نميكنيم. ما بزرگتر شده ايم ،
داناتر، تواناتر واميدوارتر. خودمان را دوست داريم بيشتر از
هميشه. خدا را دوست داريم بيشتر از هميشه. مي دانيم
خدا هم ما را دوست دارد بيشتر از هميشه .